انگه که مرا مي زده بر خاک سپاريد
زير کفنم خمره اي از باده گزاريد
تا در سفر دوزخ از اين باده بنوشم
بر خاک من از شاخه ي انگور بکاريد

ان لحظه که با دوزخيان کنم ملاقات
يک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشيدم ازين باده ي ساقي
بنشينم و با دوزخيان کنم تلافي
“هما”
وبراستي که چه خوش سروده است هماي مستان

دو یار دبستانی روزی از هم جدا شدند با دلی پر امید و لبی پر خنده و دامن از گلهای دانش اکنده

روزی به هم رسیدند موی سپید کرده و گوژپشت وعصای پیری به دست

یکی دیگری را پرسید :

از زندگی چه داری

گفت:

شکی صاف تر از علم دیروز !

پرسید اکنون چه میجویی؟

گفت:

علمی روشن تر از شک!!!!

شک نردبان علم است اتشی است شعله ور

دلیری لازم است تا خود را در شعله اتش افکندن

صفای خاطر لازم است تا سلامت از اتش بیرون امدن!!!

درست شک کردن هنر دانشمندان است شک نکردن کار ساده دلان است

محک این گفتار امتحان است…..دکتر لنگرودی

نمیدونم چند نفر این مطلب رو بخونند شاید هم هیچ کس هیچ وقت این مطلب رو نخونه ولی اشکال نداره من فقط مینویسم تا خودم یادم نره یه روزهایی از جوونیم چه افکار و ارزوهایی داشتم

امروز صبح برای انجام کاری به کانون وکلای مرکز رفته بودم محیطی ارام ومرتب. وشایید جزئ یکی از معدود نهادهای سازماندهی شده واصول مند.خیلی سریع کار من انجام شدبخشی از کار من گفتگو با دکتر مصباح “نایب رئیس کانون”بود مردی متشخص وارام ودر عین حال متین وبا تجربه

ایشون پرونده ی من رو خیلی دقیق خوندند وسوالاتی از من پرسیدند و در ادامه به دنبال سوالی که من پرسیدم رسالت شغل وکالت و منزلت و شان این رشته و این شغل را برای من بازگو کردند

ایشان متذکر شدند که برای موفقیت در این شغل در درجه اول باید عاشق ان بود و به دنبال ان رسالت اصلی این شغل که خدمت به مردم است را در نظر گرفت ودر تلاش برای به ارگ نشاندن حق از هیچ کوششی فرو گزار نکرد نفع شخصی را تا اندازه ای در نظر گرفت که منافی با حق نباشد .ایشان در پایان یاد اوری کردند که اگر یک بار دیگر هم به دنیا میامدند باز هم همین شغل را برمی گزیدند.

و من دوباره افسوس خوردم که چرا برای این هیچ ارج و قربی در جامه ی ما وجود ندارد و چرا  صدا وسیما هیچ تلاشی در القای فرهنگ وکالت در بین مردم انجام نمیدهد و گهگاهی با ساختن سریال های ضعیف ارزش این حرفه را سست تر میکند

چرا در همه جای دنیا مردم برای انجام ریزترین امور خود با وکیل مشورت می کنند ولی در کشور ما مشورت با وکیل در اخرین مرحله ی انجام امور و یا تنها فرهنگ جا افتاده در میان قشر خاصی

از افراد جامعه میباشد.

وراستی چرا در همه ی دنیا وکلا و حقوقدانان جزئ عالم ترین و فرهیخته ترین قشر میباشند اما در کشور ما…………..وچرا هیچ چیز و هیچ کس سر جای حود نیستند !!!!!!

ولی با تمام این اوصاف من عاشق رشته ی خود میباشم ولی ای کاش در نقطه ی دیگری از دنیا صاحب این رشته بودم.و ای کاش روزی برسد که ما نیز بفهمیم چه قدر دیر همه چیز را میفهمیم.

سیلی توفان و ساحل دیده ای         

ماهی افتاده در گل دیده ای

دیده ای پر های درهم ریخته

با سپیدی سرخ را امیخته

سرو را گاه نشستن دیده ای

شاخه را وقت شکستن دیده ای

سینه ام اتشفشانی می کند

شعر اما بی زبانی می کند !!!!!!

راستی چرا عمر گل ها اینقدر کوتاه است فهمیدنی نیست!!!!!

خیلی وقته گفتنی ها گفته شدند پس سکوت بهترین حرفه برای شنیدن

خداییش موندم با خودمون چی کردیم 

میترسم از حرف زدن از شعار دادن 

همه چی بهم خورده هیچ کس و هیچ چیز سر جاش نیست 

ولی عیب نداره

ان را که می یافت نشود انم ارزوست وتو ارزوی منی تویی که به راحتی بدست نمی ایی

تویی که بدست امدنت و نگاه داشتنت کار  هر کس نیست

توانسانیت بر باد رفته این موجودات حقیری

راستی هیچ کس برای ابد نمی ماند پس اینهمه برای ماندن تلاش نکنید

در زمان بمانید نه در مکان ….

حتی ناپلئون هم مرد امپراطور اروپا

هیتلر هم مرد او هم …

پس شما هیچ گاه بر پشت میز های کوچکنتان باقی نخواهید ماند

امیدوارم همه شما را در جایی که می گویند نقطه پایان است ببینم

فقط به شما می گویم ای گدایان قدرت بس کنید

وای گدایان غرور بس کنید چرا که غرور گدایی گستاخانه است ومن از خاری که بالای دیوار

روئیده است فهمیدم که ناکس کس نگردد بدین بالا نشینی ها  

ادم خيلي از مواقع وقتي اوضاع بي سر وسامان اطرافش رو ميبينه دلش ميگيره. افسرده وغمگين از همه جا همه كس دوست داره يه گوشه اي بشينه وگريه كنه به حال همه كس و
همه چيز.وتازه اينجاست كه باورش ميشه اين همه تلاش وسختي ميتونه بي فايده باشه وشعار شايسته سالاري و….بايد دوباره به لابلاي كتب تاريخي برگرده.اين همه تلاش ودرس
خوندن براي چي ؟براي كي ؟ براي خودت براي پيشرفت؟!خوب ديگه چرا اينهمه سختي ؟ شما ميتونيد با يه حساب سرانگشتي وارد يه دانشگاه معتبر مثلا دانشگاه ؟؟؟ بشيد ولي بايد
بديد خوب درس بخونيد تا شاگرد اول بشيد چون بدون هيچ سنجشي وارد مقطع بالاتر ميشيد .البته نه اينكه هيچ سنجشي نباشه .صاحب نظران گرامي با حسن دقت تمام و بدون در نظر
گرفتن هيچ عامل حاشيه اي شايسته ترين فرد رو انتخاب ميكنن!حالا عيبي هم نداره اگه به جاي يه نفر ده نفر انتخاب بشه !يك با ده فرقي نداره فقط يه صفر اضافه داره!مثلا همين امسال
تو دانشكده ي ما ده تا شاگرد اول بود !حساب كنيد ده تا ادم كه بيشترشون حتي تو ازمون ارشد مجاز هم نشدند حالا دانشجوي ارشدند چند صباحي بعد دكتر مملكت ومتعاقبا استاد دانشگاه
واينجاست كه خانه از بيخ و بن ويران ميشود
عاجزانه خواهش ميكنم خانه را از بيخ ويران نكنيد.

ابتدائا خدمت دوستان عرض كنم گرچه اين سايت حقوقي است اما حقوقي ها هم احساس دارند.!!!!!!!

بعد از سه سال رنج وتلاش هنوز باورم نميشود كه همه چيز تمام شد

گويا در امدنمان نقش نداشتيم زيرا حتي در لحظه ي رفتن باورمان نمي شود كه با پاي خويش به اينجا امده ايم

ما انتخاب نكرده بوديم ما انتخاب شره بوديم.و اي كاش نميشديم.

تو ميروي چرا كه همه ي ما محكوميم كه روزي برويم.

تو اينجا را ميگذاري وميروي همانطور كه كودكي ونوجوانيت رادر گذشته ها گذاشتي

همان طور كه زادگاهت را گذاشتي وامدي.

ميدانم كه هرگز دلت براي اينجا تنگ نخواهد شد اما روزي ميرسد كه دلت سخت تنگ خواهد شد اما نه براي اينجا براي ان تكه ي بزرگي از جوانيت كه اينجا گذاشتي ورفتي.

در ژرفاي وجودم سروده هايي را مي شنوم كه حاضر نيستند به لباس لفظ درايند ميخواهم بگويم اي كسي كه بر گهواره ي نگونبختي به دنيا امده اي هيچگاه بخت با تو يار نخواهد بود . چرا كه بخت بود كه تو را به سرزمين غم ها برد. ابتدا غم را به تو چشاندوسپس يك احساس غريب ……حسي كه با غم زياد اميخته بود مدت ان نيز كوتاه نبودبا تقويم سه سال وبدون تقويم بي حساب .

اين حس در وجودم رخنه كرده بود وحاضر نبود تحت هيچ شرايطي خارج شود چرا كه ديگر نه ميل به غذا داشتم ونه ميل به اب و نه هيچ چيز ديگر .

وحالا بخت من مرا به گونه اي ديگر به بازي گرفته روح وجسمم را از هم جدا ساخته .واحساسم درخلال روحم در سرزمين غم جا مانده.

وامروز نيز بختم به من گفت :اي نگون بخت هيچگاه من با تو يار نخواهم بود چرا كه تو اسير مني وتو بدبختي .

ولي من باور نكردم نميكنم ولي نمي دانم روزي ميرسد كه باور كنم يانه .

اميدوارم كه ان روز هيچگاه فرا نرسد. يا اگر ميخواهد زود فرا رسد.چرا كه فرصت كمي براي زنده ماندن دارم وقت زيادي براي انتظار ندارم.

و در پايان اينكه من پاي تمام حرف هايم خواهم ايستادتا هر زماني كه احساسم به من دستور دهد وحاضرم هر امتحاني را براي صحت حرف هايم پس بدهم.

چشم های تو مرز روشنی است.هیچ کس به چشم هایت شک نمیکند شب به من اجازه ی سرودن تو را نداد. من به انتظار هر چه پرپر شده است مانده ام نازنینم روزها چه تند میروند شب چه زود از سرم گذشته است غرق تیرگی شدم.میروم کنار پنجره دست های تو تکان نمی خورند.شعر تازه ی مرا نخواندهای؟ دست های تو کبوتر من است ای هویت همیشگی .من مهاجرم کفش های من به جای پای تو سجده میبرند .بگذریم . گفته ای از این که ماندن تو نیز در نماندن است. شب کنار پنجره ذره ذره اب میشوی. اشک فرصتی به چشم من نمیدهد. میفشارد اسمان شانه های غم گرفته ی مرا .یک غزل نذر چشم های بی نهایت تو میکنم.ای نگاه اتفاقی قشنگ .من به ابتدای تو رسیده ام در حضور چشم های تنگ عاقبت تو نیز خسته می شوی.هستند نگاه های رنگ رنگ . زندگی همین تراکم غم است . سنگ زاده میشود کنار سنگ .

انقلاب چه از جنس فرهنگی چه از جنس سیاسی چیزی نیست که در یک نسل دو یا چند بار تکرار شود.
انقلاب خیابانی یک بار کافیست اما انقلاب درونی تا پایان عمر.
وبه قول هوشنگ ابتهاج:
یک دم نگاه کن که چه بر باد میدهی
چندین هزار امید بنی ادم است
این بار این چه ابر بود که ما را فرا گرفت
تنها نه من گرفتگی عالمیست
این امروز من به چشم خود میبینم
که شرایط از ان روز خزانی تر است
بلکه زمستانی شده وبا کمال تاسف باغبانان در خوابند.
ای کاش یکی از این باغبانان به پا میخواست.

Next Page »