ی ۱۰ تیر ۱۳۸۶
چشم های تو مرز روشنی است.هیچ کس به چشم هایت شک نمیکند شب به من اجازه ی سرودن تو را نداد. من به انتظار هر چه پرپر شده است مانده ام نازنینم روزها چه تند میروند شب چه زود از سرم گذشته است غرق تیرگی شدم.میروم کنار پنجره دست های تو تکان نمی خورند.شعر تازه ی مرا نخواندهای؟ دست های تو کبوتر من است ای هویت همیشگی .من مهاجرم کفش های من به جای پای تو سجده میبرند .بگذریم . گفته ای از این که ماندن تو نیز در نماندن است. شب کنار پنجره ذره ذره اب میشوی. اشک فرصتی به چشم من نمیدهد. میفشارد اسمان شانه های غم گرفته ی مرا .یک غزل نذر چشم های بی نهایت تو میکنم.ای نگاه اتفاقی قشنگ .من به ابتدای تو رسیده ام در حضور چشم های تنگ عاقبت تو نیز خسته می شوی.هستند نگاه های رنگ رنگ . زندگی همین تراکم غم است . سنگ زاده میشود کنار سنگ .