ج ۷ تیر ۱۳۸۷
سیلی توفان و ساحل دیده ای
ماهی افتاده در گل دیده ای
دیده ای پر های درهم ریخته
با سپیدی سرخ را امیخته
سرو را گاه نشستن دیده ای
شاخه را وقت شکستن دیده ای
سینه ام اتشفشانی می کند
شعر اما بی زبانی می کند !!!!!!
راستی چرا عمر گل ها اینقدر کوتاه است فهمیدنی نیست!!!!!
خیلی وقته گفتنی ها گفته شدند پس سکوت بهترین حرفه برای شنیدن
خداییش موندم با خودمون چی کردیم
میترسم از حرف زدن از شعار دادن
همه چی بهم خورده هیچ کس و هیچ چیز سر جاش نیست
ولی عیب نداره
ان را که می یافت نشود انم ارزوست وتو ارزوی منی تویی که به راحتی بدست نمی ایی
تویی که بدست امدنت و نگاه داشتنت کار هر کس نیست
توانسانیت بر باد رفته این موجودات حقیری
راستی هیچ کس برای ابد نمی ماند پس اینهمه برای ماندن تلاش نکنید
در زمان بمانید نه در مکان ….
حتی ناپلئون هم مرد امپراطور اروپا
هیتلر هم مرد او هم …
پس شما هیچ گاه بر پشت میز های کوچکنتان باقی نخواهید ماند
امیدوارم همه شما را در جایی که می گویند نقطه پایان است ببینم
فقط به شما می گویم ای گدایان قدرت بس کنید
وای گدایان غرور بس کنید چرا که غرور گدایی گستاخانه است ومن از خاری که بالای دیوار
روئیده است فهمیدم که ناکس کس نگردد بدین بالا نشینی ها