ابتدائا خدمت دوستان عرض كنم گرچه اين سايت حقوقي است اما حقوقي ها هم احساس دارند.!!!!!!!
بعد از سه سال رنج وتلاش هنوز باورم نميشود كه همه چيز تمام شد
گويا در امدنمان نقش نداشتيم زيرا حتي در لحظه ي رفتن باورمان نمي شود كه با پاي خويش به اينجا امده ايم
ما انتخاب نكرده بوديم ما انتخاب شره بوديم.و اي كاش نميشديم.
تو ميروي چرا كه همه ي ما محكوميم كه روزي برويم.
تو اينجا را ميگذاري وميروي همانطور كه كودكي ونوجوانيت رادر گذشته ها گذاشتي
همان طور كه زادگاهت را گذاشتي وامدي.
ميدانم كه هرگز دلت براي اينجا تنگ نخواهد شد اما روزي ميرسد كه دلت سخت تنگ خواهد شد اما نه براي اينجا براي ان تكه ي بزرگي از جوانيت كه اينجا گذاشتي ورفتي.
در ژرفاي وجودم سروده هايي را مي شنوم كه حاضر نيستند به لباس لفظ درايند ميخواهم بگويم اي كسي كه بر گهواره ي نگونبختي به دنيا امده اي هيچگاه بخت با تو يار نخواهد بود . چرا كه بخت بود كه تو را به سرزمين غم ها برد. ابتدا غم را به تو چشاندوسپس يك احساس غريب ……حسي كه با غم زياد اميخته بود مدت ان نيز كوتاه نبودبا تقويم سه سال وبدون تقويم بي حساب .
اين حس در وجودم رخنه كرده بود وحاضر نبود تحت هيچ شرايطي خارج شود چرا كه ديگر نه ميل به غذا داشتم ونه ميل به اب و نه هيچ چيز ديگر .
وحالا بخت من مرا به گونه اي ديگر به بازي گرفته روح وجسمم را از هم جدا ساخته .واحساسم درخلال روحم در سرزمين غم جا مانده.
وامروز نيز بختم به من گفت :اي نگون بخت هيچگاه من با تو يار نخواهم بود چرا كه تو اسير مني وتو بدبختي .
ولي من باور نكردم نميكنم ولي نمي دانم روزي ميرسد كه باور كنم يانه .
اميدوارم كه ان روز هيچگاه فرا نرسد. يا اگر ميخواهد زود فرا رسد.چرا كه فرصت كمي براي زنده ماندن دارم وقت زيادي براي انتظار ندارم.
و در پايان اينكه من پاي تمام حرف هايم خواهم ايستادتا هر زماني كه احساسم به من دستور دهد وحاضرم هر امتحاني را براي صحت حرف هايم پس بدهم.
چشم های تو مرز روشنی است.هیچ کس به چشم هایت شک نمیکند شب به من اجازه ی سرودن تو را نداد. من به انتظار هر چه پرپر شده است مانده ام نازنینم روزها چه تند میروند شب چه زود از سرم گذشته است غرق تیرگی شدم.میروم کنار پنجره دست های تو تکان نمی خورند.شعر تازه ی مرا نخواندهای؟ دست های تو کبوتر من است ای هویت همیشگی .من مهاجرم کفش های من به جای پای تو سجده میبرند .بگذریم . گفته ای از این که ماندن تو نیز در نماندن است. شب کنار پنجره ذره ذره اب میشوی. اشک فرصتی به چشم من نمیدهد. میفشارد اسمان شانه های غم گرفته ی مرا .یک غزل نذر چشم های بی نهایت تو میکنم.ای نگاه اتفاقی قشنگ .من به ابتدای تو رسیده ام در حضور چشم های تنگ عاقبت تو نیز خسته می شوی.هستند نگاه های رنگ رنگ . زندگی همین تراکم غم است . سنگ زاده میشود کنار سنگ .