چ ۱۳ تیر ۱۳۸۶
در ژرفاي وجودم سروده هايي را مي شنوم كه حاضر نيستند به لباس لفظ درايند ميخواهم بگويم اي كسي كه بر گهواره ي نگونبختي به دنيا امده اي هيچگاه بخت با تو يار نخواهد بود . چرا كه بخت بود كه تو را به سرزمين غم ها برد. ابتدا غم را به تو چشاندوسپس يك احساس غريب ……حسي كه با غم زياد اميخته بود مدت ان نيز كوتاه نبودبا تقويم سه سال وبدون تقويم بي حساب .
اين حس در وجودم رخنه كرده بود وحاضر نبود تحت هيچ شرايطي خارج شود چرا كه ديگر نه ميل به غذا داشتم ونه ميل به اب و نه هيچ چيز ديگر .
وحالا بخت من مرا به گونه اي ديگر به بازي گرفته روح وجسمم را از هم جدا ساخته .واحساسم درخلال روحم در سرزمين غم جا مانده.
وامروز نيز بختم به من گفت :اي نگون بخت هيچگاه من با تو يار نخواهم بود چرا كه تو اسير مني وتو بدبختي .
ولي من باور نكردم نميكنم ولي نمي دانم روزي ميرسد كه باور كنم يانه .
اميدوارم كه ان روز هيچگاه فرا نرسد. يا اگر ميخواهد زود فرا رسد.چرا كه فرصت كمي براي زنده ماندن دارم وقت زيادي براي انتظار ندارم.
و در پايان اينكه من پاي تمام حرف هايم خواهم ايستادتا هر زماني كه احساسم به من دستور دهد وحاضرم هر امتحاني را براي صحت حرف هايم پس بدهم.